سخت ترین کار خداحافظی از کسانی است که دوستشان داریم و من چگونه می توانم از کسانی چون پیغمبر اعظم"ع" و ائمه بزرگوار بقیع"ع" خدا حافظی کنم آن هم در شرایطی که پنجاه روز تمام در هر نفسی به یادشان بودم و با آنها بودم و هر گاه از کار خسته می شدم٬ پنجره های اتاقم را باز می کردم و رو به آن گنبد سبز سلام می دادم و پرنده های بقیع را می دیدم که در آن حضور ساکت ٬گرد قبور مقدس امامانمان بال بال می زدندو من باز به کار بر می گشتم.
در این مدت که شاید شیرینی و لذت آن هیچ گاه در زندگیم تکرار نشود ٬ به یاد تمام دوستان و عزیزانی بودم که با آف لاین ها ٬ ایمیل ها ٬ کامنت ها و تماسهای تلفنی التماس دعا داشتند. برای آنها که خواسته بودند نماز خواندم ٬ برای برخی دعا کردم ٬ سلام برخی را به پیامبر گرامی و ائمه غریبمان رساندم ٬ برای آنها که خواسته بودند در کنار خانه خدا و خانه رسول خدا از حافظ برایشان تفال زدم و جواب را برایشان نوشتم . و در کل از صاحبان این سرزمین مقدس برای تمام دوستان و مخاطبانم خواستم که به آنها و همه آرزومندان توفیق زیارت این فضای نورانی را عنایت کنند.
من خودم را روسیاهتر از اینها می دانم . اما آنقدر پیامبر و امامان خوب و مهربانی داریم که بعید می دانم آنها مرا دست خالی از این سرزمین به خانه ام بر گردانند و دعاهایم را بخصوص آنها را که برای دیگران کرده ام بی پاسخ بگذارند.
امشب آخرین شب وصال ماست . هر کدام ما زانوی غم به بغل گرفته ایم و نمی دانیم باید چگونه بار سنگین این انس یک و نیم ماهه را تحمل کنیم . هیچ گاه فکر نمی کردم آن همه لذت و حلاوت این سفر ٬ فقط در شب آخر به اندوه و غم تبدیل شود. همیشه همین طور است . آنگاه که می خواستم از آقا ابا عبد الله الحسین و حضرت ابوالفضل و امام علی علیهم السلام وداع کنم هم همین طور بودم و یا هر بار که به زیارت مشهد مقدس مشرف می شوم .
دوستان بخش مخابرات آمده اند و می خواهند سیمهای تلفن را جمع کنند. من در همین جا از همه دوستانم خدا حافظی می کنم و برایشان از خداوند بهترین روزها و ایام را آرزومندم.
ایام مهم محرم فرا رسیده است . از همه خوبان می خواهم در این ایام و در این شبها هر گاه که سیمهای اتصال به این منابع بزرگی و بزرگواری وصل شد به یاد این برادر کوچک خود هم باشند.
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود ٬ عزم وطن نمی کند...
۱-از دعای کمیل پنجشنبه شب که بر می گشتیم ٬ توی صحبتها متوجه شدیم قطع صدای بلندگو از نیمه های دعا ٬کار برادران شرطه سعودی بوده است ! بدین صورت که یکی از آنها وقتی در جایی که مشرف بر بلندگو و مراسم بوده چای خود را نوش جان می کند بقیه چای خود را روی دستگاه و سیم می ریزد و بلندگو ابتدا نیمسوز می شود و سپس کاملا می سوزد. البته اینکه این کار وی عمدی بوده یا نه جای تامل دارد و ما هم در این دیار غریب مجبوریم که آخرش همه کارهای اینها را حمل بر صحت کنیم و بگوییم ان شاء الله گربه بوده است !چاره دیگری هم داریم ؟!
۲-بعد از همین مراسم و در حین برگشتن و صحبتهای دیگر به یک چیز دیگر هم پی بردیم ! من از آقای هاجری پرسیدم که خواننده دعا مثل اینکه خیلی حال نداشت و خواندن دعا را به حالت نوعی اسقاط تکلیف می گذراند. کاش همان کسی را می آوردند که دعای عرفه را خواند. آقای هاجری خندید و گفت : ایشون همون آقای زین العابدینی است که دعای عرفه را خواند. و اضافه کرد : ایشون همون کسی است که در ده دوازده سال اخیر ٬ همیشه دعاهای مراسم مدینه را می خواند! داشتم از تعجب شاخ در می آوردم !باورم نمی شد . دوباره می پرسم و حاجی دوباره تکرار و تاکید می کند که بله ایشون سالهاست تنها دعاخوان مراسم حج است . می گویم اگر در هر چیز دیگری قحط الرجال داشته باشیم ٬ در مداح و روضه خوان و دعاخوان که اصلا کمبود نداریم و حتی اضافاتشان را هم می توانیم به کشورهای اسلامی صادر کنیم . آنوقت با چه توجیهی چنین کاری را می کنیم ؟حاجی سکوت می کندو حاج آقا سیدی هم چیزی نمی گوید. اعصابم به هم می ریزد و تمام راه را به توجیه احتمالی آقایان برای این تصمیمشان فکر می کنم .
اتفاقا مدتهاست به این موضوع می اندیشم که مثلا شخصی چون حاج آقا محمود مرتضایی فر یا همان وزیر شعار معروف چرا هنوز باید با این کهولت سن به شغل خطیر شعاردهی مشغول باشد و چرا هنوز یک نفر جوان قبراق و تازه نفس در این دستگاه عریض و طویل شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و ستاد نماز جمعه جایگزین ایشان نشده است . آقای مرتضایی فر٬ هم از اقوام نزدیک شوهر خاله من است و هم همسایه و هم محلی من و سالهاست که با هم دوستیم و همدیگر را می شناسیم . اینها را برای این گفتم که یک وقت خدای ناکرده این تعریض را حمل بر دشمنی و کینه و از این مارکهای رایج نکنید و مطمئن باشید که من حاج محمود آقا را خیلی بیشتر از کسانی که الان او را هنوز به کار می گیرند دوست دارم ٬ اما اینکه ۲۷ سال است که او هر سال به حج می آید و شعارهای روز برائت را تکرار می کند ٬ آیا این کاری است که از هیچ جوان و حتی پیر دیگری بر نمی آید ؟! یا در همین نماز جمعه تهران و مراسم دیگری که به مناسبتهای ملی در پایتخت برگزار می شود حتما هنوز باید از ایشان برای شعاردهی استفاده شود؟ دلیل اینکه از کس دیگری استفاده نمی شود چیست ؟چرا با یک مراسم بزرگداشت آبرومندانه برای ایشان و تقدیر از سه دهه خدمات وی به انقلاب ٬ راه را برای افراد مستعد جدید باز نمی کنیم ؟ آنوقت ما می رویم سراغ اینکه چرا آقای محمود جاسبی رئیس مادام العمر دانشگاه آزاد کشور ما شده است و چرا برخی مسئولیتها برای بعضی دائمی است و جالب اینکه بعضی سلطنتی هم هست و باید بعد از مرگ پدر به پسر هم برسد !مثل همان فتنه ای که بروجردی کاظمینی راه انداخته بود. و ظاهرا ماجرا به بعد از مرگ پدرش که امام جماعت مسجدی در خیابان خراسان تهران بود و وصیت کرده بود که حتما بعد از مرگش باید پسرش امام جماعت شود و باقی قضایا که خودتان هم می دانید٬مربوط می شود.
با این فرهنگ که ما مثل آقای جاسبی مدیریت جای پر درآمدی چون دانشگاه آزاد را ملک طلق پدری خود بدانیم و یا امامت جماعت مسجد را ارث بابای خودمان تلقی کنیم و مسئولیت شعار دادن و مداحی کردن و روضه خواندن را هم به ایضا تا زمانی که ما زنده هستیم یا فلان مسئول بالاتر در مصدر امر هستند تنها در تیول خود بدانیم ٬ مطمئن باشید که راه را بر هر اصلاحی خواهیم بست و دولت اصولگرای اصلاح طلب باید با این مافیاهای فرهنگی و مذهبی هم حتما مبارزه کند تامردم بتوانند کمی هوای تازه استنشاق کنند.
این بحث ادامه داری است که همکاری و همیاری شما را هم می طلبد و می توان موجی هم راه انداخت تا شاید به مدد آن موج کاری شود و اصلاحی صورت گیرد.
فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است
رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است
به خاک ِ کوچه دیدار ، آب می پاشند
بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد !
مترس از شب ِ یلدا ، بهار ، آمدنی است
صدای شیهه اسب ظهور می آید
خبر دهید به یاران : سوار ، آمدنی است
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است
شعر از : مرتضی امیری اسفندقه
وقتی با آن صورت پانسمان شده وارد آسانسور شد٬ من به محسن زاده نگاهی کردم و هر دو ذهن همدیگر را تایید کردیم :حاج آقا معین شیرازی. سلامی کردیم و با جواب سلام مردانه این روحانی کشیده قامت مواجه شدیم.
شنیده بودم که دو روز پیش در قبرستان بقیع مورد تهاجم عده ای وهابی قرار گرفته است و آنها او را تا می خورده است زده اند. من در این فرصت چند ثانیه ای طبقه همکف تا ششم آسانسور قصر الدخیل نمی خواستم پرسش از شرح دقیق ماجرا را خراب کنم و او هم لابد از چشمان پرسشگر ما چنین چیزهایی را خواند و خداحافظی کرد و رفت .
من اما دیشب ته و توی کل ماجرا را از زبان یکی از شخصیتهای کاملا موثق در آوردم و در دلم به این روحانی دوست داشتنی دست مریزاد گفتم . اما ماجرا نه آنگونه که پیشتر شنیده بودم بلکه این گونه که می آورم بود(قابل توجه تمام دوستانی که از هر شماره این وبلاگ حقیر یک خبر برای خروجی سایت خود تهیه کردند و البته دستشان درد نکند!):
حاج آقا معین شیرازی این روحانی شاید ۵۵ ساله و آرام٬ در مسجد النبی«ص» مشغول تلاوت قرآن مجید است .کسی به او نزدیک می شود و ناگهان عمامه ایشان را از سرش بر می دارد و پرت می کند. عمامه قل می خورد ٬ باز می شود . توجه همه کسانی که در مسجد النبی نشسته و قرآن می خوانند به ماجرا جلب می شود. پیرمرد سریع از جا بلند می شود و به دنبال مردی که چنین کرد می دود. او می دود و حاج آقا هم به دنبالش. بالاخره گیرش می اندازد. اما مردک با وقاحت تمام در جلوی جمع و در مسجد النبی «ص» شروع می کند به ضرب و شتم حاج آقا معین شیرازی. حاجی خیلی خویشتنداری می کند و دستی به رویش بلند نمی کند ٬ تنها ٬می نشیند و با دستهایش دو پای او را می گیرد تا فرار نکند. ناگهان مردی ایرانی می دود و خود را به آن دو می رساند و آنها را از هم جدا می کند. مرد مهاجم از فرصت استفاده می کند و می گریزد. حاجی به او می گوید : چکار کردی؟
- حاج آقا! داشت شما را می کشت !
ـخوش انصاف ! خوب او را می گرفتی ٬ نه مرا!
حاجی دوباره در مسجد النبی «ص» به دنبال او می افتدو بالاخره باز هم او را می گیرد. باز هم مردک شروع می کند به زدن پیرمرد. سر و صورت حاجی خونین و مالین است. ناگهان دو مرد بدون یونیفورم جلو می آیند و آن دو را جدا می کنند.
- شما؟
- ما دو نفر پلیس هستیم.
- لطفا کارتهای شناسایی خود را نشان بدهید.
حاجی مطمئن می شود که آن دو پلیس سعودی هستند. به آنها می گوید: شما دیدید که این مرد داشت مرا می زد؟
- بله دیدیم .
- دیدید که من اصلا او را نزدم ؟
- بله دیدیم.
- حاضرید به این موضوع شهادت بدهید؟
- بله حاضریم .
حاجی شروع می کند به خواندن آیاتی از قرآن مجید که از کتمان شهادت بشدت احتراز داده است و سپس تاکید می کند:حاضرید شهادت خود را مکتوب هم امضا کنید؟و آنها پاسخ مثبت می دهند.و آقای معین شیرازی حالا با خیال راحت به همراه مردک مهاجم و دو مامور پلیس سعودی به مرکز مربوطه می رود.
در مرکز پلیس ٬ مردک که حالا معلوم می شود از افراطیون ترک (لابد از نواده های همان آتاتورکی که حجاب از سر زنان مسلمان و عمامه از سر روحانیان گرفت )است ٬ ماجرای شکایت را جدی می بیند و زیر همه چیز می زند و همه چیز را حاشا می کند.
حاج آقا معین شیرازی رو به او می کند و می گوید: ببین ! اولا که من تو را گرفتم . همین که تو را گرفتم دلیل این است که تو مرا زدی نه کس دیگر. دوم اینکه تمام کسانی که در مسجد النبی «ص» بودند می توانند به این مسئله شهادت بدهند. سوم اینکه این دو پلیس تمام ماجرا را دیده اند و شهادت می دهندو از همه مهمتر اینکه دوربینهای مسجدالنبی تمام حوادث را ثبت و ضبط می کنند و اگر هیچ کدام این شهادتها نبود ٬ می توان به فیلمهای ضبط شده مراجعه کرد و دید آیا تو خودت مرا زده ای یا کس دیگر!
در اینجا مردک ترک به دست و پای حاجی می افتد و شروع می کند به عذر خواهی و طلب بخشش. اما حاجی کوتاه نمی آید. چند دقیقه بعد ٬ رئیس کاروان مردک ترکیه ای هم خودش را به اداره پلیس می رساند و او هم از حاجی می خواهد که از گناه این مهاجم بگذرد. حاجی می گوید : اگر این لباس روحانیت برتنم نبود و اگر اهانت او به خودم و نه به لباس روحانیت بود حتما از او می گذشتم اما در این دو سه هفته این حادثه ای است که دو سه بار دیگر هم تکرار شده و من احساس می کنم دستی پشت پرده ٬ تهاجم به روحانیان شیعه و اختلاف افکنی را هدف قرار گرفته است و من به هیچ وجه اجازه نمی دهم چنین کاری شایع شود.
پلیس ٬ حاجی را به پزشکی قانونی می فرستد و پزشک سعودی برای او ۱۴ روز طول درمان می نویسد و می گوید: خوشبختانه صدمه به چشم به عمق نرسیده و به ظاهر آن آسیب رسانده است و شما شانس آورده اید.
مردک مهاجم هنوز در بازداشت است و باید هزینه ۱۴ روز اقامت حاج آقا معین شیرازی را طبق قوانین دولت سعودی بپردازد.
***
برای کسی چون من بسیار لذت بخش است که روحانیی را با این کیاست و هوشیاری و در عین حال زبلی و چابکی ببینم ٬ در حالی که ظاهر او اصلا به حوادثی که برای او روی داده بویژه بخش تعقیب و گریزش نمی خورد . احساس می کنم این گونه روحانی که نه زورگو باشد و نه توسری خور بسیار مغتنم و دوست داشتنی است .
***
امروز بسیاری از اعضای بعثه بار و بندیل خود را جمع می کنند تا به ایران برگردند. تمام تلاش خودم را می کنم که در دعای کمیل امشب در کنار حرم مطهر نبوی و قبرستان بقیع ٬ حاج آقا معین شیرازی را گیر بیاورم و بر دستانش بوسه بزنم . الحق که دستهای این روحانیها بوسه زدنی هم هست ...
درست ۱۴ سال پیش٬ در ایام حج سال ۱۳۷۱ که آن بار به عنوان خبرنگار و گزارشگر روزنامه کیهان مشرف شده بودم٬ در ساختمان بعثه رهبر معظم انقلاب مستقر بودیم. کسانی که در بعثه مستقر هستند با اینکه از صبح تا شام بیشترین کسانی را که می بینند آقایان روحانی و علما هستند ٬ اما جالب اینجاست که این همه جمعیت که هر کدام برای نوعی خدمات رسانی به حج آمده اند از داشتن یک روحانی کاروان محرومند! به همین سادگی ! و حالا باید این تو باشی که در به در به دنبال آنهایی که می شناسی یا از روی چهره احتمال بدهی که آدم متشخصی است بروی و مسائل حج و آداب و مناسک آن را بپرسی تا نکند خدای نکرده در این سفر که شاید به طور معمول برای هر کدام ما یک بار توفیق آن دست می دهد ٬ اعمالت مشکل داشته باشد و بخصوص که چند ماه بیشتر هم از ازدواجت نگذشته باشد و تو نگران آن باشی که نکند که اشکالی در طواف و نماز نسا داشته باشی!
آن سال ما به خاطر گرایشهای - خدا ببخشد - چپی که داشتیم سراغ یکی از روحانیان شهره چپ که الان مرحوم شده است رفتیم و از اصلاح نماز و مسائل دیگر به ایشان رجوع کردیم. اما متاسفانه ایشان گویی ما اصلا وجود خارجی نداریم مثلا وقتی پس از اذن ایشان شروع می کردیم به خواندن حمد و سوره ٬ وسطهای کار می دیدیم رویش را به آن طرف کرده و دارد با فلان روحانی دیگر خوش و بش می کند! ما هم چند بار که به این شیوه عمل کردیم و در جلوی جمع ٬سنگ روی یخ شدیم عطای ایشان را به لقایشان بخشیدیم و افتادیم دنبال یک روحانی دیگر.
خوشبختانه در حین مراودات ما در بعثه به شخصیت ارزشمندی چون استاد علی دوانی برخوردیم و با گشاده رویی و گشاده دستی ایشان مواجه شدیم . ایشان وقتی ما گروه شاید ده پانزده نفره خبرنگاران مطبوعات و صدا و سیما را ٬ یتیم دیدند اقبال خوبی نشان دادند و از همان لحظه پیوند عمیقی بین گروه رسانه ای و آن استاد ارجمند تاریخ ایجاد شد.
استاد علی دوانی همان فردا اقدام کرد و یک مینی بوس از بعثه گرفت و همه ما را به زیارت دوره برد. با احاطه عجیبی که این مرد مهربان٬ به تاریخ داشت تمامی مساجد سبعه ٬ مزار شهدای احد بخصوص مزار سید الشهدا حضرت حمزه علیه السلام ٬ مساجد قبا و ذو قبلتین و ...را به ما نشان داد و بیشتر از آن در هر کدام از این اماکن ٬ شرح نسبتا مبسوطی از رویدادهای تاریخی مرتبط با آنها را ارائه می کرد و مثلا در میدانگاهی احد ٬ توضیح می داد که مثلا آنچه که گفته می شود آن گذرگاه مورد نظر پیامبر برای حفاظت ٬ اینجا نیست و آنجاست و موقعیت دقیق را نشان می داد.
تقریبا تا آخر سفر هیچ کدام ما خبرنگاران از این مرد مهربان و دانشمند جدا نشدیم و مشکلات مختلف خود را به ایشان منتقل می کردیم و او هم به بهترین وجه پاسخگو و چاره ساز بود.
در این سفر ٬ خوشبختانه مسئول گروه نشریه زائر٬ همان طور که قبلا هم نوشته ام روحانی جوان و خوشفکری است که با وجود او ما به مشکلی بر نخورده ایم اما از آغاز این سفر ، در هر جایی که رفتیم و کسی توضیحی داد من چهره آرام و خونگرم و مهربان استاد علی دوانی را به یاد می آوردم و بسیار هم از او پیش دوستان ذکر خیر کردم تا اینکه امروز صبح ٬ وقتی داشتم صفحه اخبار خبرگزاری فارس را برای پیگیری اخبار ایران و انتشار آن برای زائران ایرانی رفرش می کردم ٬ ناگهان چشمم به روی تصویر آیت الله علی دوانی و نوشته کوتاه کنارش ماند و بی اختیار فریادی کشیدم که حاج آقا هاجری از اطاق رو به رو خودش را رساند و پیش از اینکه چیزی بگویم نگاه او هم روی مونیتور خشک شد...
***
همه آدمها می روند و کسی باقی نمی ماند٬ اما :
آنهایی که رفتنشان این قدرت را دارد که چشمهای ما را به اشک بنشانند ٬ بسیار کمند!
برای شادی بیشتر روح بلند این مرد بزرگ خدا که فرزندانی همه دانشمند و فرهیخته به جای گذاشته است ٬ فاتحه ای بخوانیم ...
مروز عید سعید غدیر و جشن اتمام نعمت و تکمیل دین است . جشنی و عیدی که نقطه آغاز آن از همین سرزمین بود. از طرفی تا چند روز دیگر به فصل ماجرای کربلا و حادثه خونین عاشورا می رسیم و عجیب اینکه آن ماجرا هم از همین سرزمین شروع شد. هم غدیر و هم عاشورا ، در میانه راه حج ، برای خود ماجرایی داشتند. غدیر پس از پایان مراسم حج و در میانه راه رسیدن به منزل روی داد و عاشورا ، از زمانی کلید خورد که امام حسین«ع» حتی به همان میانه راه هم نرسید و حج خود و یارانش را نیمه تمام گذاشت تا به ماجرای دیگری بپردازد.هم در غدیر و هم در عاشورا ، حج بسته به «امامت» شد و برای همیشه تاریخ ، تاکیدی شد بر اینکه بی امامت و بی ولایت ، حج ، حج نیست .
چه زیباست سخن زیبای دکتر شریعتی در این زمینه ، آنجا که می گوید:«حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند.این حج را می گذارد در وسط و شهادت را انتخاب می کند و به پایان نمی برد تا به همه حج گذاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ و مومنان به سنت ابراهیم بیاموزد: اگر امامت نباشد ، اگر رهبری نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوی است ... چنانکه حسین همان که حج را نیمه تمام گذاشت ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که در همان حال بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ؛ زیرا شهید که حاضر است در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل حاضر است ، حضور دارد ، می خواهد با حضور خویش این پیام را به همه انسانها بدهد که وقتی در صحنه نیستی ، هر کجا می خواهی باش . وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید[درگیری] حق و باطل نیستی ، هر کجا می خواهی باش : چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است . شهادت، حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است و غیبت ، آنهایی که حسین را تنها گذاشتند ، همه با هم برابرند. هر سه تیپشان یکی هستند: آنهایی که گول تطمیعهای معاویه و زر او را خوردند و یا مرعوب زور او شدند یا خواستند در آرامش به عبادت بپردازند.»
اساسا نهضت امام خمینی "ره" و انقلاب اسلامی ایران با توجه به همین نگاه به غدیر و عاشورا شکل گرفت . انتقادهای شدید امام به کسانی که خواستار حفظ وضع موجود و رسیدن بی دغدغه به عبادتهای فردی و گریز از مسئولیتهای شیعه بودن و درگیری با باطل بودند از همین مسئله ناشی می شد.
اما آنچه در این روزها باید مورد توجه همه ما باشد این است که غدیر و عاشورا ، حوادثی نبودند که در مقطعی از تاریخ روی داده و تمام شده باشند و ما صرفا به بزرگداشت آنها و جشن گرفتن و سوگواری در آنها بپردازیم . غدیر و عاشورا برای همیشه در تاریخ سیلان و جریان دارند تا کسانی که به هر عبادتی از جمله نماز و روزه و حج و ... می پردازند ، توجه داشته باشند که باراهنمای عمل و اساس قرار دادن آنها ، بدانند که هر عملی تنها با امامت و ولایت معنا و مفهوم می یابد وگرنه آن اعمال هر چند ظاهری زیبا داشته باشند ، پوسته هایی تهی از مغز و محتوا بیش نیستند و اگر هم به درد دنیا بخورند ، قطعا برای آخرت و قیامت ما مفید هیچ فایده ای نیستند.
ایام حج به پایان رسیده است و حاجیان گروه گروه با توشه هایی متفاوت از معنویت و روحانیت، به شهر و دیار خود باز می گردند.خوشبختانه زائران ایرانی و بسیاری از زائران کشورهای دیگر با موج رو به افزایش بیداری اسلامی در جهان معاصر بخصوص با انجام اعمالی که بر اساس آن برائت خود را از مشرکان و دشمنان اسلام اعلام کرده اند و با توجهی که به امام زمان خود و نیز ولی امر خود دارند ، بیشترین بهره ها را از حج مقبول محمدی"ص" و ابراهیمی"ع" گرفته اند. با این حال خوب است در این موضوع به عنوان یک اصل و سنت جاری دائمی توجه داشته باشیم که حتی اگر در شهر و دیار خود هم که باشیم باید هر عمل و حرکت خود را با معیارهای ولایی و رهنمودهای رهبری تطبیق دهیم و ان شاء الله زمینه را برای ظهور و برپایی حکومت آخرین فرزند غدیر و منتقم خون عاشورا "عج" فراهم کنیم . چنین باد.
این روزها که هنوز در هوای نورانی - و امشب بارانی - مکه مکرمه نفس می کشم به اقتضای فضا و کار ،خیلی به جلال فکر می کنم بخصوص اینکه اگر سفرنامه «خسی در میقات»او را بارها هم بخوانی ، برایت تازگی و جذابیت دارد.
من اما امروز به یاد نامه جلال به امام خمینی افتادم که در سفر حج به ایشان نوشته بود.شاید این نامه را خیلی ها ندیده و یا چیزی از آن نشنیده باشند.جست و جوی من برای پیدا کردن این نامه خیلی طول کشید ۰البته من این نامه را دو بار در کیهان استفاده کردم که یکی در ویژه نامه جلال بود و یک بار هم در ویژه نامه سالگرد ارتحال امام .اما متاسفانه سیستم آرشیو اینترنتی کیهان فقط تا یک سال قبل را دارد و طبیعتا امکان دسترسی به آن از این طریق ممکن نبود، اما بالاخره آن را یافتم که امشب به عنوان تحفه ارزنده ای به دوستانم تقدیم می کنم .
اما نکته ای که قبل از آوردن این نامه ، دوست دارم به آن اشاره کنم خاطره ای است که از این نامه دارم . خاطره ای که همیشه برای من همراه بااین نامه جلال ، زنده می شود:
کسانی که عالم بزرگوار حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی - که خداوند عمر و توفیق طولانی به ایشان عنایت کند - را می شناسند ، می دانند که ایشان اصرار عجیبی دارند که در جلسات خود ، بشدت از ذکر اسامی خاص و شخصیتها- چه قدیم و چه جدید- البته بجز استاد بزرگوارشان حضرت امام ، خودداری کنند. اما من در طول سالهای طولانی که توفیق داشته ام در محضر ایشان حاضر شوم مشخصا نام سه تن را از زبان ایشان شنیدم :
یک بار ایشان از استاد شهید مرتضی مطهری که با ایشان هم مباحثه ای و ظاهرا هم حجره ای بوده اند نام بردند که آن ذکر خیر را ان شاء الله در موقعیت مناسبی ذکر خواهم کرد.
دومین بار ایشان از آیت الله شهید سید اسدالله مدنی یاد و به خاطره ای از ایشان در کربلا و در روز اربعین اشاره کردند که آن را هم به خاطر طولانی نشدن این مطلب به وقت دیگری وا می گذارم .
اما سومین باری که ایشان از کسی غیر از امام نام برد و من در آن مجلس حاضر بودم ، جلسه ای بود که در ایام محرم چند سال پیش ناگهان و در میان بهت و حیرت تمامی کسانی که نشسته بودند از جلال آل احمد یاد کردند.طبیعتا به دلیل سوابق توده ای بودن جلال و احتیاطهایی که اکثر علما بعد از تدین ثانوی افراد به خرج می دهند خیلی بعید می دانستیم که ایشان از جلال آن هم به نیکی آن هم به آن شدت یاد کنند.
ایشان به همین نامه جلال که از سفر حج به امام نوشته ، اشاره کردند و شاید حدود پنج تا ده دقیقه در تجلیل از این نامه سخن گفتند و فرمودند : شما در کجا می توانید نمونه ای پیدا کنید که یک مرید به مراد خودش چنین سخن بگوید و آنگاه بخشهایی از آن را نمونه می آوردند.
من بیشتر از این ،شما را منتظر نمی گذارم و توجه شما را به متن این نامه مریدانه و عاشقانه که در ایام حج سال ۴۳ نوشته شده است ، جلب می کنم :
«مکه- روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ذی حجه۱۳۸۳»
آیت اللها!
وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد.
اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.
اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.
دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود.
خواستم این دو خبر را داده باشم.
دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند.
دیگر این که [کتاب] «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.
دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده.
دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام. جلال آل احمد
بعد التحریر:«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:
تجریش- آخر کوچه فردوسی.
والسلام
***
کسانی که امکان دسترسی به آرشیو روزنامه کیهان داشته باشند می توانند این نامه را در این روزنامه به تاریخ ۸/۷/ ۱۳۷۸ ملاحظه کنند. این نامه البته در روزنامه های دیگر هم به چاپ رسیده است اما من فقط به تاریخ درج آن کیهان دسترسی داشتم.
دست تو باز می کند پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم
آینه قدیمی غبار غم نشسته را
کوچه در انتظار تو پنجره بی قرار تو
تا که کند نثار تو لاله دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام دیده به ره نشانده ام
گوش به زنگ مانده ام جمعه عهد بسته را
این دل صاف کم کَمَک شده است سطحی از تَرَک
آه ! شکسته تر مخواه آینه شکسته را
***
چند روز پیش زیر چادرهای منا ، سهیل محمودی را با روحانی مسجد محلمون(مسجد بانو مفتخر قیطریه)دیدم. رفتم پیششان و از سهیل خواستم برای ویژه نامه «کرشمه» یک شعر امام زمانی از خودش به من بدهد و سهیل هم همان طور که داشت با تلفن همراهش با یکی از شبکه های رادیوی ایران وقت مصاحبه می گذاشت توی دفتر حامد حجتی غزل زیبای فوق را نوشت .و من به یاد آوردم که چقدر این شعر را شنیده و لذت برده بودم بی آنکه بدانم شاعرش کیست.
***
راستش کامنت دوست ناشناس« مچ گیر»مان مرا سر غیرت آورد.یک بار دیگر ازش تشکر می کنم.
اگر خسته نباشم فردا - یعنی همین امروز دو سه ساعت دیگه !- با بچه ها می ریم غار حرا. می خواهند دعای ندبه را آنجا بخوانند. آخرش این بچه ها مرا حزب اللهی می کنند!
نامه ای به امام زمان
به نام خداوند نور و مهربانی
آقاجان! سلام، تولدت مبارک، تولد تو بر ما مبارک
این نامه را به بهانه تولدت می نویسم و می دانم که جواب نامه هم مثل جواب سلام واجب است، من حرف هایی دارم که برایت می زنم و لابد تو هم جواب هایی داری که اگر صلاح بدانی برایم می گویی.
اول از همه بگویم که آمدن تو «آرزو» نیست؛ «امید» است. آن هم آنقدر امید پررنگی که انگار همین الان برای همیشه آمده ای و ما دویده ایم چمدان ها را از تو گرفته ایم و گرد این سفر دور و دراز چند صدساله را از وجودت تکانده ایم. می دانی؟ ما منتظران تو دوگونه ایم: بعضی از ما دراین سال های طولانی دلمان برای خودت تنگ شده و بسیاری از ما علاوه بر آن، بیشتر چشممان به دست های مهربان توست که پس از اینکه آنها را بر سر ما کشیدی، زودتر بروی سراغ سوغاتی ها و آنها را تقسیم کنی و به همه ما سهمی از «عدالت» بدهی.
خودت که خوب می دانی هرچه سفر مسافر طولانی تر و هرچه مهمتر، سوغاتی ها چشمگیرتر و بیشتر است. ما منتظریم؛ منتظر آن جانمازهای نورانی و آن ترازوی هوس انگیزی که با آن سهم باور نکردنی هر کدام از بندگان خدا را عادلانه تعیین می کنی و به او هدیه می دهی تا آنجا که لبخند سرور تمام جهان را فرابگیرد و «مدینه فاضله» ای که قولش را داده بودی، محقق شود.
برای همین است که ما این روزها به «امید» آن روز شیرین، همه جای شهر را از خیابان ها تا کوچه پس کوچه هایش را، از پایین شهر گرفته تا بالای آن را، چراغانی کرده ایم، مادرانمان بهترین گلدان های خوش بویشان را توی کوچه آورده اند و سفارش کرده اند مواظب بچه ها باشیم نکند شیطانی کنند و آنها را بشکنند و خدای نکرده پای نازنین «آقا» هنگام عبور از کوچه صدمه بیند. بچه ها شرشره های رنگی را از میان میله های پنجره ها رد می کنند، از تیرهای چراغ برق سرکوچه بالا می روند و محله را چراغانی و آذین بندی می کنند. جوان ها، شیر و شربت و شکلات و شیرینی را روی میز، جلوی خانه ها و سرگذرها و سر در مسجدها چیده اند تا پذیرایی کوچکی باشد از عاشقانی بزرگ؛ آنها که با هر نمازشان سلامی گرم بر تو دارند و هیچ لحظه ای از شب و روز را بی یادت نمی گذرانند. پدرانمان پارچه نوشته های مبارکباد میلادت را با دقت و ظرافت در میان ریسه های نوری که از هفته ها قبل در نوبت خرید یا اجاره اش بوده اند قرار می دهند به طوری که از همه جای کوچه و خیابان به چشم بیاید:
بنمای رخ که خلقی، واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد، از مرد و زن برآید
¤ ¤ ¤
مولاجان! همه اینها درست اما من فکر می کنم یک جای کار خودم لنگ می زند به همین دلیل این نامه تبریک را بهانه ای کرده ام که یک خواهش و درخواست از تو داشته باشم. راستش چگونه بگویم، من هم دلم می خواهد- اگر جسارت نباشد- ظهور کنم!
می دانی؟ این دل، بدجوری، شب زده وگم شده است. راستی مگر ما برای تولد تو از ده- دوازده روز قبل همه جا را چراغانی نمی کنیم، خوب چه اشکالی دارد شما هم یک بار این کار را برای ما انجام بدهی؟! تو هم ریسه ای از نور بردار و دلمان را روشن کن، تو هم ما را آذین ببند، تو هم در کوچه های وجودمان گلدانهای خوشبو بگذار. بگذار این بار چراغانی، پیش از تولد و فقط دمی قبل از آن باشد. قول می دهیم با این کار تو فورا متولد شویم و آن وقت شما شربت و شیرینی پخش کنی و لبخند بزنی و تولدمان را تبریک بگویی نه فقط به اطرافیان و دوستان بلکه به خودمان، رو به ما کنی و بگویی: تولدت مبارک!
من می دانم همان طور که ما «منتظر» تو هستیم، تو هم منتظر مایی. حتی برای آن که ما ظهور کنیم اشک می ریزی و انتظار می کشی. آخر ما هم صدها سال است که غایبیم، غیبت کرده ایم و تو مثل یک معلم مهربان، دنبال ما شاگردهای شیطان دویده ای، ما اما از دیوار مدرسه فرار کرده ایم و تو باز منتظر مانده ای تا روز دیگر. راستش می خواهم اعترافی بکنم: ما می دانیم که تو بیشتر از آنکه معلم شاگرد اولها باشی، دلسوز ما صفر گرفته هایی و می خواهی خودمان را بالا بکشیم تا تجدید یاخدای نکرده مردود نشویم، این را می دانیم اما چه کار کنیم وقتی تکالیفمان را انجام نداده ایم نتیجه این شده است که در جهل و بی سوادی مانده ایم.
خدا هدایت کند کسانی را که ما را از تو می ترسانند و چهره ای خشن از تو ترسیم می کنند و نمی دانند یا توضیح نمی دهند که خشم تو برای کسانی غیر از ماست؛ تو با ما سراسر مهربانی و لطفی و حاضری نمره های قبلی ما را به شرط جبران، پاک کنی.
آقاجان! زمان ظهور تو را خدا تعیین می کند اما زمان ظهور ما را هم تعیین کرده اند و هم به خودمان ابلاغ. برای تو هنوز فرا نرسیده اما برای ما از وقتش هم گذشته است؛ خیلی هم گذشته است، دیرهم شده است. خدا وعده ظهور تو را اگر حتی یک روز هم از عمر دنیا باقی مانده باشد عملی می کند اما ما می ترسیم فرصتها را از دست بدهیم و همچنان غایب از دنیا برویم. پس دعا کن؛ دعا کن خدا فرج ما را هم نزدیک کند، برای ما هم دعای فرج بخوان با هر زبانی که می دانی و ما هم پیشاپیش «آمین» می گوییم. همه اش که نباید ما دعای فرج بخوانیم و تو آمین بگویی. این گونه که باشد چه غمی داریم؟ خدا را شکر که ما بی صاحب نیستیم، تو صاحب مایی، تو صاحب زمان مایی، چرا باید غصه بخوریم، آدمهای بی صاحب غصه بخورند. ما دستمان را دراز کرده ایم و تو حتما دستمان را خواهی گرفت، در دستهای همه ماسبوهایی خالی است، می دانی که ما هیچ نداریم و از تشنگی داریم می میریم، این سبوهای کوچک را پر از آب خوشگوار کن: َمتی َننَتِفع من عَذبِ مائِک فَقَد طالَ الصََّدی. نگو که چرا ما جلوتر نمی آییم تا دستمان به تو برسد، می بینی که پاهای ما در غلها و زنجیرهای «دنیا» مانده است و نمی توانیم بیش از این به سویت بیاییم. قدری بیشتر به سوی ما بیا تا دستهای ما به تو برسد، آخر مگر نمی خواهی که با تو بیعت کنیم، خسته شدیم از بس دست بیعت به «دنیا» دادیم.
من بیچاره چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
بیا و ما را آزاد کن، ثواب آزاد کردن بنده را ما از شما بزرگواران شنیده ایم و حالا چشممان به کلیدهای نجاتی است که فقط در دستان نازنین شماست.
ای منهدم کننده بناهای شرک و نفاق! ای آنکه شاخه های انحراف و شقاوت را از ریشه بر می کنی! ای آنکه هیچ اثری از هواهای نفسانی و دروغ و سرکشی باقی نمی گذاری! اینک این دل ما، پیش از همه به دادش برس. علفهای هرز را از دل ما بکن و به جای آنها گلهای خوشبوی مهربانی و انصاف و تقوا بکار، بگذار این احساس ما هم هوایی بخورد.
¤ ¤ ¤
آقاجان! امشب شما در حالی قدم بر چشمان ما می گذارید و می آیید که صدای خنده و سرور پدر و مادر بزرگوارتان امام عسکری«ع» و نرگس خاتون«س» و همه فرشته هایی که دور بستر شما حلقه زده اند از در آن خانه کوچک بیرون نمی رود، اما برخلاف آن خانه، همه دنیا را صدای شادی و بهجت و جشن فرا گرفته است، همه برای آمدن تو لحظه شماری می کنند نه فقط ما مسلمانان شیعه وسنی که مسیحیانی که مژده آمدن دوباره عیسی بن مریم «ع» را از نفس گرم تو می شنوند و نیز یهودیان و زرتشتیان و بوداییان و... آنها هم می آیند و همراه ما در آن جمعه ای که نباید خیلی دیر باشد به سوی میعادگاه نمازجمعه راهپیمایی می کنند و تو ای قائم آل محمد! نه با تکیه بر عصا که با تکیه بر سلاح اصلاح، خطبه اول را در توصیه به «تقوا» تمام می کنی و خطبه دوم را پس از آنکه بر پدران بزرگوار و وجود نازنین خودت سلام دادی و ما قیام کردیم، با اعلام خبری آغاز می کنی که برای ما روزنامه نگاران، بهترین تیتر اول تاریخ آفرینش است: «تشکیل امت واحده جهانی و جامعه معنوی قرآنی». و این تازه اول عشق است...
چشم به راه همیشه تو
تقی دژاکام
جواب سلام آقا!
این نامه دو سال پیش در شب نیمه شعبان در روزنامه کیهان به چاپ رسید و مورد استقبال گسترده ای قرار گرفت . برخی از بچه ها به شوخی می گفتند همه اینها درست اما مگر آقا جواب سلام و جواب نامه تو را هم می دهد؟! من اما همچنان منتظر بودم . دو روز بعد تازه به کیهان رسیده بودم که آقای شریعتمداری به من زنگ زد و گفت : همین الان آقای حجازی از دفتر آقا تماس گرفتند و گفنتد شما موظفی خودت -شخصا- سلام مرا به فلانی برسانی واز طرف من بابت این مقاله بسیار زیبا تشکر کنی .شاید تا دقایقی گیج بودم و در حالتی از ناباوری و بهت فرو رفته بودم اما ناگهان به یاد سلام و درخواست جواب آقایم افتادم . در چیزی بین اشک و لبخند دیدم آقا چه خوب جواب سلام مرا داده بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
از مدتها پیش تصمیمم را برای راه اندازی یک وبلاگ گرفته بودم اما اینکه چرا آن را عملی نمی کردم به این بر می گشت که می خواستم کارم بی عیب و نقص باشد. برای این کار از یاهو ۳۶۰ درجه شروع کردم و خوشبختانه از شروع کار هم بسیار راضی هستم . بخصوص که تشویقهای دوستان هم مزید بر علت شد . قرار من این بود که به محض برگشتن از سفر حج ، کار را کلید بزنم اما در این مدت که اینجا هستم بخصوص همنشینی با بچه های خوبی مثل حامد حجتی ، محمد خامه یار ،محمد جواد محسن زاده، امین محمدلو و ... که خیلیهایشان خودشان وبلاگ دارند و برخی مثل حامد کاررا در همین سفر کلید زد مرا تشویق کرد که در کار خیر شتاب و بضاعت ناچیز خودم را تقدیم دوستان خوبم کنم .
ما در اینجا برای حدود یکصد هزار زائر ایرانی حاضر در مراسم هر روز یک نشریه ۱۲ صفحه ای منتشر می کنیم و به همین دسترسی ما به اینترنت در اینجا بخوبی فراهم است . در همین مدت به پیشنهاد حاج آقا هاجری روحانی جوان ، خوشفکر و پر انرژی که مدیریت موسسه فرهنگی - هنری زائر را به عهده دارد ، تصمیم گرفتیم برای روزهای جمعه چهار صفحه به نشریه اضافه کنیم و آن را تقدیم حضرت مهدی موعود امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف-کنیم که نخستین شماره آن را با نام کرشمه جمعه پیش منتشر کردیم .در این شماره نامه ای را که دو سال پیش به مناسبت میلاد حضرت ، در روزنامه کیهان برای آقا نوشته بودم چاپ کردیم که می خواهم برای حسن آغاز این وبلاگ و تیمن و تبرک به وجود نازنین آقا ، اولین نوشته من در این وبلاگ ، همین نامه باشم .
قراری که با خودم گذاشته ام این است که روال این وبلاگ این گونه باشد که هر شب یک متن - اعم از شعر یا نثر - را از آثار در خور تامل با سلیقه خودم و یا پیشنهاد دوستان برگزینم و هدیه یاران کنم .انجام این کار برای من سابقه دارد: حدود ۱۵ سال پیش هم در زمان مدیر مسئولی آقای مهدی نصیری در کیهان - که هر جا هست، سلامت و سبز باشد - چنین ایده ای را به شکل ستونی ثابت به نام گزیده اندیشه ها عملی کردم که با استقبال خیلی خوب خوانندگان مواجه شد. این ستون تا زمانی که دبیر سرویس اندیشه های کیهان بودم سرپا بود!
فکر می کنم در دنیای خلاصه و مفید فعلی ، در زمانه ای که اکثر مردم کمتر زمانی برای مطالعه پیدا می کنند ، رساندن نوعی خوراک فکری حاضر و آماده بخصوص اگر از کسانی که تاثیرگذارند ، چیز بدی نباشد و خیلیها را راضی کند و خشنود نگه دارد.امیدوارم شما دوستان و مخاطبان این وبلاگ هم جزو این خیلیها باشید...




